سکوت همه جا را فراگرفته و خيالت باز خيالم را همراه خود کرده است دستانم گرمای دستان نجيبت را تمنا می کند و چشمانم، برق چشمانت را آرزومند است گوشهايم مست زمزمه های شيرينت هستند و عطر ياد تو، تمامی فضای اطرافم را فراگرفته است اما دلم، آه دلم ... دلم بهانه دلت را گرفته است بهانه تو را، بهانه حضورت، بهانه موج موج مهربانیت... امشب شب تولد توست و من هستم و تنهايی، انتظار این که صبح شود و اگر شرایط مهیا بود از راه دور بگویم گل نازم تولدت مبارک
امشب، شب میلاد توست
کاش بودی، کاش ...
نمی دانی چه دلتنگم از بی تو بودن... نمی دانی چه محزونم، از بی تو ماندن...
در اين ديجور شب بی پايان، چراغ خانه دلم روشن از ياد توست اما کاش اين خانه را ديگر از عطر نفسهايت محروم باقی نگذاری امشب برایم همچو شب یلداست
با خود می گویم : ماهبه خورشيد رسيد، اما منبهتو هنوز ...
دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 توسط شادی |
آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت، در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد، طعنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت