سهراب گفتی: چشمها را باید شست شستم ولی ! گفتی: جور دیگر باید دید دیدم ولی ! گفتی زیر باران باید رفت رفتم ولی ! او نه چشمهای خیس و شسته ام را نه نگاه دیگرم را هیچ کدام را ندید !!!! فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت: "دیوانه باران ندیده "
چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط شادی |
آنکه مست آمد و دستي به دل ما زد و رفت، در اين خانه ندانم به چه سودا زد و رفت خواست تنهايي ما را به رخ ما بکشد، طعنه اي بر در اين خانه تنها زد و رفت